تبليغاتX
Time spent here:
خاطره
 

خاطره

درباره وبلاگ سحرناز

غریبانه


فهرست اصلي

صفحه اصلي

آدرس ايميل

آرشيو وبلاگ


فريبانه2

راه شب(داداش مجتبي)

نیما

فريبانه1

رفيق نيمه راهي از نيمه راهي مي گويي وداع (ساناز)

عاشق جزيره(داداش ابوذر)

جدید ترین آهنگها در جزیره موزیک (داداش فرهاد)

جزیره جوک(داداش علي)


نوشته هاي پيشين

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

بهمن 1385

دی 1385

آبان 1385


طراح قالب

sahar


  RSS  

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

 

با همه بي سر سامانيم باز به دنبال پزيشانيم          

طاقت فرسودگيم هيچ نيست در پي ويران شدني آنيم

آمدهام بلكه نگاهم كني عاشق آن لحظه طوفانيم

دل خوش گرماي كسي نيستم آمده ام تا تو بسوزانيم

آمده ام با عطش سالها تا تو كمي عشق بنو شانيم

ماهي برگشته دريا شدم تا كه بگيري يا بميرانيم

خوب ترين حادثه مي دانمت خوب ترين حادثه مي دانيم

حرف بزن ابر مرا باز كن دير زمانيست كه بارانيم

حرف بزن حرف بزن سالهاست تشنه

پروانه تا شمع یک بال وپر زدن بیشتر فاصله نداشت که

                                     تلفن شمع زنگ زد وصدای نازکی درگوش شمع پیچید

شمع از صحبت کردن فارغ شد

                             نه از شمعه اش خبری بود نه از پروانه

سینه از اتش دل در غم جانانه بسوخت

اتشی بود دراین خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت

جانم از اتش مهر رخ جانانه بسوخت

سوز دل بین که زبس اتش اشکم دل شمع

دوش برمن زسر مهر چو پروانه بسوخت

دوش برمن زسر مهر چو پروانه بسوخت

 

 
وقتی تنها نگاهت با من است می دانم که بامنی

شاید ازنگاهت بودکه عشق را یافتم دوست داشتن

را ازتواموختم وبرای اینکه تورا یافتم خوشحالم میدونی

هر روزکه از خواب برمی خیزم دوستدارم که چشم بر

چشمانت بدوزمتا که شاید کمی از مهربانیت درمن اثر

کندومن هم کسی چون تو شوم میدونم وقتی اینحرفها

رو که میگم برمن وفکر م می خندی ولی نوشتهایم

حرفهای بود که از اعماق وجودم سرچشمه می گرفت

ومن هم آنراتقدیمش کردم به تو به بهترینم

                                                        مادر                                     

 ستاره شبهایم باتو سخن می گویم زیراکه تو بهترینی

اری تو بهترینی زیرا که تنها یار اسمانیم هستی

که بامن سخن می گویی  تنها کسی که دردهایم را میداند

 توای به پاس همه مهر بانیت نمی دانم چه بگویم

بگویم که دوستت میدارم که خود بهتر میدانی

بگویم در نبودت برایم شب وروز معنا ندارد

که بر این هم واقفی نمیدانم تو را چه بخوانم نمیدانم

ولی برایت ارزوی جز موفقییت وسر بلندی ندارم

واگر چه از من دوری ولی همیشه در قلبم جاداری

دوستتدارم تا بیکرانها پس برای قلب خسته ام بمان

 

 

 

نگاشته شده توسط سحر در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 ساعت 12:58 موضوع: | عاشقانـه



زندگي مثل يک ديکته است .هي غلط مينويسيم و هي پاک ميکنيم دوباره غلط مينويسيم و باز پاک ميکنيم و غافليم از اينکه يه روز داد ميزنن ورقه ها بالا !
 

حتي زماني که بدون اميد زندگي ميکنيم باز ارزوهايي داريم( دانته ).

 شرافت مرا از من بگيرو بنگر که چگونه زندگي من تباه مي شود . ( شکسپير )

بادا که همه روزهاي عمرتان را زندگي کنيد . ( جاناتان سويفت ) *

بگذار هر روز ، رويايي باشد در دست ، عشقي باشد دردل ، دليلي باشد براي زندگي ( کلودياآدرين گراندي) *

کاميابي تنها در اين است که بتواني زندگي را به شيوه خود سپري کني . ( کرستوفر مورلي )

 آنانکه آفتاب را به زندگي ديگران ارزاني مي کنند ،نمي توانند خود از آن بي بهره باشند .( سرجيمزباره)

هر روز همان روز را زندگي کن و بدينسان تمامي عمر را به کمال زيسته اي . ( نانسي سيمس )

زندگي چيست؟ بنويسيد نان- ازادي- فرهنگ- ايمان ....... دوست داشتن ( علي شريعتي)

شايد زندگي قصه اي است که کودکان از ان اگاهند که زندگي را با گريه اغاز مي کنند( پوشکين)

 

در زندگي فقط يك سعادت وجود دارد: محبت كردن و مورد محبت واقع شدن .
راه دوست داشتن هر چيز درك اين واقعيت است كه امكان دارد هر لحظه آن چيز از دست برود.

فقط براي خودتان رندگي نكنيد، براي ديگران نيز زندگي كنيد. به درون خود فرو نرويد، زيرا خود به زنداني گرفتار خواهيد شد كه رهايي ندارد.

داستان بسيارغم انگيز زندگي فناپذيري انسان ها نيست، بلكه اين است كه آنان روزي مهلت براي دوست داشتن را از دست مي دهند.

زندگي يعني عشق فرورفتي در آبي كه نمي داني عمق آن چقدر است.
· زندگي يعني باور غير ممكن ها وقتي كه مرگ را از آن غربال كني.

 
2روز مانده به پايان جهان تازه فهميد که اصلا زندگي نکرده است !
تقويمش پر شده بود و تنها 2روز خط نخورده باقي مانده بود.
پريشان شد و اشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد.
التماس و در خواست کرد اما خدا سکوت کرد !
به پرو پاي فرشته ها پيچيد اما باز هم خدا سکوت کرد!
فرياد زد و جارو جنجال براه انداخت... !
اما باز هم خدا سکوت کرد!
دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد....
وخدا سکوتش را شکست و گفت:بنده من !
يک روز ديگر هم رفت و تو تمام روز را با بدو بيراه گفتن و جارو جنجال از دست دادي!تنها يک روز ديگر باقي مانده است....بيا اين يک روزت را زندگي کن.
او با گريه گفت:اما با يک روز چکار مي توان کرد؟
خداوند فرمود :انکس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند گويي که هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را در نمي يابد هزار سال هم بکارش نمي ايد
زندگي گلي است که برگهاي خيالي و خارها دارد و زندگي شايد همان موقعي باشد که با هم پيوند دوستي ببنديم. زندگي مرواريدي ست به نام اشک و اينه ي شکسته ا ي است به نام "دل" غروب غمگين زندگي زيباست اما جاويد نيست. براي زيستن تنها يک قلب لازم نيست بلکه دو قلب لازم است دو قلب زنده قلبي که بپرسد و قلبي که پاسخ دهد
 

رؤياهاتو محکم بچسب
واسه اينکه اگه رؤياها بميرن
زندگي عين مرغ شکسته بالي مي‌شه
که ديگه مگه پرواز و خواب ببينه.

رؤياهاتو محکم بچسب
واسه اينکه اگه رؤياهات از دست برن
زندگي عين بيابون برهوتي مي‌شه
که برفا توش يخ زده باشن

شعر از: لنگستون هيوز
ترجمه از: شادروان احمد شاملو

در گذر از جاده ي زندگي آموختم:

که: ميتوان در يک لحظه تصميم گرفت و يک عمر رنج کشيد.

که ميتوان به رفتن ادامه داد خيلي بعد از آنکه تصور ميکني ديگر نمي تواني.

که:ميتوان افکار را کنترل کرد يا اينکه آنها تو را کنترل ميکنند.

که:بلوغ به تجربه هاي تو و درسهايي که از آنها گرفته اي مربوط است نه به سالهاي عمرت.

که:قهرمان کسي است که کاري را لازم است انجام شود بي توجه به عواقب آن انجام ميدهد.

که:گاهي حق داري عصباني شوي ولي حق نداري ظالم باشي.

که:مجبور نيستي دوستت را عوض کنيس اگر بداني دوستت عوض خواهد شد.

که:زندگي ات مي تواند در يک لحظه توسط مردمي که تو نمي شناسي عوض شود.

که:حتي زماني که چيزي نداري مي تواني به کسي که کمک مي طلبد ببخشي.

که:اگر کسي آنگونه که تو مي خواهي دوستت ندارد به اين معني نيست که در عشق او نقصي وجود دارد.

که:با دوست مي توان در سکوت و بدون انجام هيچ کار مشخصي بهترين اوقات را داشت.
که:کساني را که بيشتر دوست داري زودتر از دست ميدهي

  یه روز دل و دادم بهت امروز می خوام پس بگیرم دیگه نمی خوام

            دروغی برای چشمات بمیرم تو اونی نیستی که دلم یه عمری آرزوشو داشت

                                اون که  به پاش این دل من بودو نبودشو گذاشت              

       نفهمیدم که چشم تو به من خیانت می کنه دلت پیش غریبه ای ازم شکایت می کنه

                     یه روز دل و دادم بهت امروز می خوام پس بگیرم دیگه نمی خوام

           دروغی برای چشمات بمیرم تو اونی نیستی که دلم یه عمری آرزوشو داشت

                               اون که  به پاش این دل من بودو نبودشو گذاشت   

 

 

 

 

امشب می خوام با دردو دل شب و با تو سحر کنم

                                     این روح خسته از غم را با یاد روی اثر کنم

                                      به حرمت گذشته ها قلبمو بارونی کنم

                                تو غربت و شهر غریب همش غزل خونی کنم

                        امشب می خوام تا خود صبح تو دل آسمون برم تو این

                                       هوای بی کسی به یاد تو جون بگیرم

                            امشب می خوام برای تو دست به دعا بلند کنم

                                        برای بی وفایی هات قلبتو متهم کنم

                                     بار الهی بار الهی این وجودم را پناهی بر

                                   وجودم اشک حسرت گریه هایم را گواهی …

                                   با آتیش نگاه توخورشید خاکستر می شه

                                اون روی همچو ماه تو هر چی گل پرپر می شه

                                   شعر قشنگ بودنو لب های من از بر میشه

                                    با بودن خیال تو بی کسی در به در میشه

                                                           ………

 

          

نکته۱

 آنهايي که به تو ميگويند از فرصتهايت استفاده نکن همگي دارند زندگي را از دست مي دهند
تو فقط يکبار زنده اي پس از فرصتهايت استفاده کن و مثل ديگران با آهنگ و حرکتي تکراري زندگي
را تمام نکن

 

نکته۲
نميدانم چگونه در اين جهنم زندگي کنم بيدارم ،ولي هنوز در اين پوسته زندانيم
جانم يخ زده و ازسر تا پا منجمد شده ام اين يخ را بشکنيد ديگر تحمل ندارم

 

نکته۳
چرا احساس مرگ نميکنم ؟ کشتن که ترس ندارد آسوده بخواب و از زندگي را تمام کن جهنم
واقي اينجاست گوي براي مردن به دنيا امده بودم

 

نکته۴

فرشته عدالت هتک حرمت شده حقيقت به قتل رسيده و با نوارهاي سرخ رنگ لبانت را مهرو
موم کرده اند ديگر کارت تمام است زيرا پولهايشان ترازوي عدالت را به نفع انان سنگينتر
ميکند


نکته۵

هرگز اينگونه رازدلم را نگوشوده بودم زندگي مال ماست تا هر گونه که ميخواهيم زندگي کنيم فقط همه اين حرفها رابه زبان نمي اورم و هيچ چيز ديگري اهميت ندارد

 

 

 

نگاشته شده توسط سحر در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 ساعت 0:41 موضوع: | عاشقانـه



 

 

اگه بگم که قول مي دم تا هميشه باهات باشم

اگه بگم که حاضرم فداي اون چشات بشم

اگه بگم توآسمون عشق من فقط تويي

اگه بگم بهونه ي هر نفسم تنها تويي

اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت مي کنم

اگه بگم زندگيمو بذر بهارت مي کنم

اگه بگم ماه مني هر نفس راه مني

اگه بگم بال مني لحظه ي پرواز مني

ميشي برام ماه شباي بي سحر؟

ميشي برام ستاره ي راه سفر؟

ولي بدون هرجا باشي يا نباشي مال مني

بدون اگه براي من هم نباشي عشق مني

به نام خالق خوبي ها

دو دوستي در بيابان همسفر بودند كه در طول راه با هم دعوا كردند يكي به ديگري سيلي زد . دوستي كه صورتش به شدت درد گرفت بدون هيچ حرفي اين جمله را روي شن نوشت.

(( امروزبهترين دوستم به من سيلي زد)) .آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه اي رسيدند وتصميم گرفتند درآب شنا كنند .ناگهان دوست سيلي خورده به حال غرق شدن افتاد .اما دوستش او را نجات داداو بر روي سنگ نوشت((امروز بهترين دوستم ،زندگي ام را نجات داد )). دو ستي كه او را سيلي زد ونجات داده بود پرسيد .((چرا وقتي سيلي ات زدم بر روي شن نوشتي والان بر روي سنگ نوشتي ؟)). دوستش پاسخ داد ((وقتي دوستي تورا ناراحت مي كند بايد آن را برروي شن بنويسي تا بادهاي بخشش آن را پاك كند ولي وقتي دوستي به تو خوبي  كرد بايد آن را بر روي سنگ حك كني تا هيچ بادي آن را پاك نكند))

يک شبی با ياد تو بدرود خواهم گفت و رفت

خاطراتت را به جوی آب خواهم گفت و رفت

در فرار شعرهايم يک شبی خواهم نشست

آخرين اشعار خود را بر تو خواهم گفت و رفت

با خيالت بر ديار قصه ها رفتم ولی

قبل رفتن قصه ام را با تو خواهم گفت و رفت

من ندانستم بگويم عاشق چشمان پر مهر توام

يک شبی در خواب تو اين جمله خواهم گفت و رفت

شعله های عشق من هر دم زبانه می کشد از هجر تو

بر دل ديوانه ام خاموش خواهم گفت و رفت

 

غریبه کوچک*

تنها تو هستی که مرا فراموش نکرده ای

همه مرا فراموش کردند و رفتند تنها تو ماندی....

تنها تو به صدایم گوش می دهی....

برایت از چه بگویم؟

از بی وفایی روزگار یا از دل کوچک تنهایم؟

تو هم خواهی رفت....

و من می مانم و دنیای تنهایی....

تا به کی انتظار تا به کی انتظار

تا به کی منتظر ماندن و نوشتن تا بیایی؟

شاید من اشتباه می کنم

دوست دارم وقت رفتن خبرم کنی

تا برای اخرین بار در اغوشت گم شوم

تا برای اخرین بار دستان گرم و پر محبت

را با تمام وجود در بر گیرم

و با تمام احساس لمس کنم....

برو....

ولی فکر غریبه کوچک باش

 

 

 

نگاشته شده توسط سحر در شنبه هجدهم فروردین 1386 ساعت 1:8 موضوع: | عاشقانـه



 شب و تنهایي

باز هم شب شده است

باز هم پنجره تنهایی دست لرزان مرا می طلبد

همه جا تاریک است

 نور چشمک زن اندوه مرا می خواند

و سکوت !

یاور هر شب تنهایی من

باز بر حال دلم می گرید

من که یک عمر در اندیشه بی همسفری

زائر پهنه خاموش دل خود بودم

من پرستوی مهاجر بودم

هر کجا بال گشودم شب بود

من در آن وسعت پر حوصله دشت چه تنها بودم

هر چه آواز رهایی خواندم

اشک حسرت شد و از سرخی چشمم نچکید

همه در پنجره ام ماند که ماند

چه غریبی سخت است

با چه کس شکوه کنم ؟

با چه کس فاش کنم ؟

رنج یک عمر مهاجر بودن

من ز بی همدردی

من زبی همسفری

با شب و پنجره ها همسفرم

من غریبم در راه

من سراپا همه اندوه و خزانم امشب

هدیه ام را بپذیر

هدیه ام راز من است

راز یک عمر مهاجر بودن

راز بالی ز خمی

راز یک قلب ز جنس شیشه

که به عمق نفرت زخم برداشته و مجروح است

هدیه ام راز من است

باز هم شب شده است

 

 قلب زیبا

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا میکرد که زیبا ترین قلب را در دنیا داره جمعیت زیادی

 جمع شدند . قلب رو نشون داد قلب او سالم بود و هیچ الودگی نداشت و همه او رو تصدیق کردند که

قلب اون زیبا ترین قلبی است که تا کنون دیده اند مرد با صدای بلند از قلب خود تعریف میکرد . ناگهان

پیرمردی جلوی جمع امد گفت قلب تو به زیبایی قلب من نیست .مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب

پیرمرد نگاه کردند قلب او با قدرت تمام میتپید اما پر از زخم بود قسمت هایی از قلب او برداشته شده بود .

و تکه هایی جایگزین ان شده بود و انها به راستی جای خالی رو پر نکرده بودند برای همین گوشه های

دندانه دندانه در ان دیده می شد . در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ایی ان را

پر نکرده بود مردم به قلب پیرمرد خیره شدند و با خود می گفتند که چطور او ادعا میکند که زیبا ترین قلب

 را دارد ؟  مرد جوان به پیرمرد اشاره کرد و گفت تو حتما شوخی می کنی قلب خود رو با قلب من

 مقایسه کن قلب تو فقط زخم و بریدگی و خراش است .  پیرمرد گفت درست است قلب تو سالم به نظر

 میرسد اما من هرگز قلب خود رو با قلب تو عوض نمیکنم . هر زخمی نشانگر انسانی است که من

عشق را به او داده ام من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام گاهی او بخشی از قلب خود

 را به من داده که به جای ان تکه ایی بخشیده شده قرار داده ام اما چون این دو مثل هم نبوده اند گوشه

 های دندانه دندانه در قلبم وجود دارد که برایم عزیزن چرا که یاداور عشق میان دو انسان هستن بعضی

 وقتها بخشی از قلب را به کسانی بخشیده ام اما انها چیزی از قلبشان را به من نداده اند اینها همین

شیارهای عمیقی هستن . گر چه درد اور هستن اما یاد اور عشقی هستن که داشته ام . امیدوارم  که

 انها هم روزی باز گردند و این شیارهای عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بودم پر کنن پس

حالا می بینی که زیبای واقعه ای چیست؟ 

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد در حالی که اشک می ریخت به سمت پیرمرد رفت از قلب سالم خود

قطعه ای بیرون اورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد پیرمرد ان را گرفت و در گوشه ای از قلب خود

 جا داد و بخشی از قلب پیر و زخم خورده خود را به قلب جوان گذاشت . جوان به قلب خود نگاه کرد دیگر

سالم نبود اما از همیشه زیبا تر بود . 

                     

                                   زندگی را میتوان با محبت قشنگ کرد

 

ساکت گریستن در اتاقی خالی از هجوم رویاهای بی پروا  ساکت رفتن در جاده ای خالی از هیاهوی مردمی که نقابهایشان آرام می گویند : سلام  ساکت و بی صدا در انتهای دریاچه ای غرق شدن   ساکت اما پر از امیدهای مرهوم  پر از صداهای گنگ و نامفهوم...بوی تمشک وحشی 

 

در ابتدای زندگیم چیزی در گوشم زمزمه کرد که تا آخر عمر همراه تو هستم

پرسیدم چیستی؟

گفت:غم

فکر کردم غم عروسکی است که میتوانم تا پایان عمر با آن بازی کنم اما...

اما بعدها فهمیدم عروسکی هستم که بازیچه غم شده ام...

 

غريب است درد بي کسي و چه تنهايم در اين غربت که تو هم از من رويگرداني

 و اينک باز به سوي تو آمدم تا اندکي از درد درونم را برايت باز گويم

و خدايا تو بهتر ميداني آنچه درونم است تنهايي و بي کسي ام را ديده اي

 ,دربه دري و آوارگي ام را و هزارو يک درد که بزرگترينش نااميدي است

 .خدايا همه را کنار گذاشته ام اما با نااميدي و بي هدفي نمي توانم بسازم

 صبرم بسيار است 

 اما پوج وبي هدف ميدوم 

  

رفتم مرا ببخش

و مگو او وفا نداشت

راهي به جز گريز برايم نمانده است

رفتم كه داغ بوسه پر حسرت ترا

با اشكهاي ديده ز لب شستشو دهم 

 زندگی

من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم

دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم

قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم

عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم

کودکان را دوست دارم ولی از انها نمی ترسم

سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم

من می ترسم پس هستم

اینچنین می گذرد روزگار من

من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم

 

 عشق را دوست دارو ولی از فریب می ترسم

 

 اخر چرا بی رحمانه مرا به پای داربرد.به چه جرمی؟به حکم چه دادگاهی؟

 اخر چرا با من به سردی زمانه رفتار کردی که من دست تقدیر خود برم و بر دفترچه یاد خویش مهر باطل زنم.

 اخر چرا عشقم را سر گرمی بازی های کودکانه پنداشتی ومرا به سراب نیستی رساندی.

 اخر چرا هوای پر از لطافت عشق را به هوای بی وفایی مبدل کردی و راه نفس کشیدن را از من گرفتی.

 اخر چرا احساسم را لگد مال کردی و غرورم را شکستی و بعد رهایم کردی.جرم تو را به کدامین دادگاه دل ببرم و پیش کدامین قاضی.خون بگیرم تا حکم تو را زندگی به احساس ببرم من که تو را دو ست داشتم اخر جرم دوست داشتن.مرگ نیست.ترس از زندگی نیست.چرا عشقم را صادقانه باور نکردی که مرا به چوبه جدایی از خویش تنبیه کردی.اخر جرم من چیست؟

تو بگو ای سنگدل زمانه

 

کاش از ثانیه های زندگی لذت می بردیم

کاش قلبی رو برای شکستن انتخاب نمی کردیم

کاش همه را دوست داشتیم

کاش معنی صداقت را ما می فهمیدیم

کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه و داغ را نمی دید

کاش دلهایمان دریایی می شد

کاش می فهمیدیم زندگی زیباست

و لذت می بردیم تا نهایت

کاش می دانستیم که ما نمی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد

کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دلهای زخم خورده نبود

کاش.......................

کاش.......................

کاش.......................

 

 

 

نگاشته شده توسط سحر در پنجشنبه نهم فروردین 1386 ساعت 1:34 موضوع: | عاشقانـه



 

من / عشق

پاك                  يعني

سرزمين                      لحظه

يعني                                 بيداد

عشق                                     من

باختن                                                            عشق

جان                                                                          يعني

زندگي                                                                            ليلي و

قمار                                                                                  مجنون

در                           عشق يعني ...         شدن

ساختن                                                                                   عشق

دل                                                                                       يعني

كلبه                                                                          وامق و

يعني                                                                      عذرا

عشق                                                              شدن

من                                     عشق

فرداي                                يعني

كودك                          مسجد

يعني               الاقصي

عشق /  من

 

عشق                                       آميختن                                           افروختن

يعني                              به هم        عشق                             سوختن

چشمهاي                      يكجا                    يعني                        كردن

پر ز                 و غم                            دردهاي             گريه

خون/ درد                                                    بيشمار

 

عشق                                     من

يعني                             الاسرار

كلبه                    مخزن

اسرار     يعني 

 

 

 

نگاشته شده توسط سحر در یکشنبه پنجم فروردین 1386 ساعت 0:45 موضوع: | عاشقانـه



      چهار شمع به آرامی می سوختند.

محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.

اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد.

فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم

و بعد خاموش شد. » شمع دوم گفت: « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد.

 برای همین من دیگر رغبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم .  حرف شمع ایمان که

تمام شد ،نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد. وقتی نوبت به سومین شمع رسید

با اندوه گفت:« من عشق هستم.توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم

مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین

 کسان خود محبت کنندو عشق بورزند. »پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد .

کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. گفت: « شما که می خواستید

 تا آخرین لحظه روشن بمانید،پس چرا دیگر نمی سوزید؟» چهارمین شمع گفت:

« نگران نباشتا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را

روشن کنیم. من امید هستم. » چشمان کودک درخشید،

شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد...

 

اگه یکی رو دیدی که وقتد داری رد می شی بر می گرده و 

          

     نگات می کنه بدون براش مهمی  

 

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری میرفتی بر می گرده و با عجله می یاد 

       

      سمت تو بدون براش عزیزی    

    

  اگه یکی رو دیدی وقتی داری می خندی بر می گرده و نگات می کنه

       

  بدون واسش قشنگی 

  

 اگه یکی رو دیدی وقتی داری گریه می کنی بر می گرده و میاد باهات 

        

    اشک می ریزه بدون دوست داره 

         

اگه یکی رو دیدی وقتی داری با یکی دیگه حرف می زنی ترکت می کنه  

       

       بدون عاشقته

       

   اگه یکی رو دیدی وقتی داری ترکش می کنی برات فقط سکوت می کن