|
خاطره |
|||
|
درباره وبلاگ سحرناز |
غریبانه |
||
|
فهرست اصلي
نوشته هاي پيشين طراح قالب |
|
طاقت فرسودگيم هيچ نيست در پي ويران شدني آنيم آمدهام بلكه نگاهم كني عاشق آن لحظه طوفانيم دل خوش گرماي كسي نيستم آمده ام تا تو بسوزانيم آمده ام با عطش سالها تا تو كمي عشق بنو شانيم ماهي برگشته دريا شدم تا كه بگيري يا بميرانيم خوب ترين حادثه مي دانمت خوب ترين حادثه مي دانيم حرف بزن ابر مرا باز كن دير زمانيست كه بارانيم حرف بزن حرف بزن سالهاست تشنه پروانه تا شمع یک بال وپر زدن بیشتر فاصله نداشت که تلفن شمع زنگ زد وصدای نازکی درگوش شمع پیچید شمع از صحبت کردن فارغ شد نه از شمعه اش خبری بود نه از پروانه اتشی بود دراین خانه که کاشانه بسوخت تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت جانم از اتش مهر رخ جانانه بسوخت سوز دل بین که زبس اتش اشکم دل شمع دوش برمن زسر مهر چو پروانه بسوخت دوش برمن زسر مهر چو پروانه بسوخت شاید ازنگاهت بودکه عشق را یافتم دوست داشتن را ازتواموختم وبرای اینکه تورا یافتم خوشحالم میدونی هر روزکه از خواب برمی خیزم دوستدارم که چشم بر چشمانت بدوزمتا که شاید کمی از مهربانیت درمن اثر کندومن هم کسی چون تو شوم میدونم وقتی اینحرفها رو که میگم برمن وفکر م می خندی ولی نوشتهایم حرفهای بود که از اعماق وجودم سرچشمه می گرفت ومن هم آنراتقدیمش کردم به تو به بهترینم مادر ستاره شبهایم باتو سخن می گویم زیراکه تو بهترینی اری تو بهترینی زیرا که تنها یار اسمانیم هستی که بامن سخن می گویی تنها کسی که دردهایم را میداند توای به پاس همه مهر بانیت نمی دانم چه بگویم بگویم که دوستت میدارم که خود بهتر میدانی بگویم در نبودت برایم شب وروز معنا ندارد که بر این هم واقفی نمیدانم تو را چه بخوانم نمیدانم ولی برایت ارزوی جز موفقییت وسر بلندی ندارم واگر چه از من دوری ولی همیشه در قلبم جاداری دوستتدارم تا بیکرانها پس برای قلب خسته ام بمان
نگاشته شده توسط سحر در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 ساعت 12:58 موضوع: | عاشقانـه
حتي زماني که بدون اميد زندگي ميکنيم باز ارزوهايي داريم( دانته ). شرافت مرا از من بگيرو بنگر که چگونه زندگي من تباه مي شود . ( شکسپير ) بادا که همه روزهاي عمرتان را زندگي کنيد . ( جاناتان سويفت ) * بگذار هر روز ، رويايي باشد در دست ، عشقي باشد دردل ، دليلي باشد براي زندگي ( کلودياآدرين گراندي) * کاميابي تنها در اين است که بتواني زندگي را به شيوه خود سپري کني . ( کرستوفر مورلي ) آنانکه آفتاب را به زندگي ديگران ارزاني مي کنند ،نمي توانند خود از آن بي بهره باشند .( سرجيمزباره) هر روز همان روز را زندگي کن و بدينسان تمامي عمر را به کمال زيسته اي . ( نانسي سيمس ) زندگي چيست؟ بنويسيد نان- ازادي- فرهنگ- ايمان ....... دوست داشتن ( علي شريعتي) شايد زندگي قصه اي است که کودکان از ان اگاهند که زندگي را با گريه اغاز مي کنند( پوشکين) فقط براي خودتان رندگي نكنيد، براي ديگران نيز زندگي كنيد. به درون خود فرو نرويد، زيرا خود به زنداني گرفتار خواهيد شد كه رهايي ندارد. داستان بسيارغم انگيز زندگي فناپذيري انسان ها نيست، بلكه اين است كه آنان روزي مهلت براي دوست داشتن را از دست مي دهند. زندگي يعني عشق فرورفتي در آبي كه نمي داني عمق آن چقدر است. رؤياهاتو محکم بچسب رؤياهاتو محکم بچسب شعر از: لنگستون هيوز که: ميتوان در يک لحظه تصميم گرفت و يک عمر رنج کشيد. که ميتوان به رفتن ادامه داد خيلي بعد از آنکه تصور ميکني ديگر نمي تواني. که:ميتوان افکار را کنترل کرد يا اينکه آنها تو را کنترل ميکنند. که:بلوغ به تجربه هاي تو و درسهايي که از آنها گرفته اي مربوط است نه به سالهاي عمرت. که:قهرمان کسي است که کاري را لازم است انجام شود بي توجه به عواقب آن انجام ميدهد. که:گاهي حق داري عصباني شوي ولي حق نداري ظالم باشي. که:مجبور نيستي دوستت را عوض کنيس اگر بداني دوستت عوض خواهد شد. که:زندگي ات مي تواند در يک لحظه توسط مردمي که تو نمي شناسي عوض شود. که:حتي زماني که چيزي نداري مي تواني به کسي که کمک مي طلبد ببخشي. که:اگر کسي آنگونه که تو مي خواهي دوستت ندارد به اين معني نيست که در عشق او نقصي وجود دارد. که:با دوست مي توان در سکوت و بدون انجام هيچ کار مشخصي بهترين اوقات را داشت. یه روز دل و دادم بهت امروز می خوام پس بگیرم دیگه نمی خوام دروغی برای چشمات بمیرم تو اونی نیستی که دلم یه عمری آرزوشو داشت اون که به پاش این دل من بودو نبودشو گذاشت نفهمیدم که چشم تو به من خیانت می کنه دلت پیش غریبه ای ازم شکایت می کنه یه روز دل و دادم بهت امروز می خوام پس بگیرم دیگه نمی خوام دروغی برای چشمات بمیرم تو اونی نیستی که دلم یه عمری آرزوشو داشت اون که به پاش این دل من بودو نبودشو گذاشت امشب می خوام با دردو دل شب و با تو سحر کنم این روح خسته از غم را با یاد روی اثر کنم به حرمت گذشته ها قلبمو بارونی کنم تو غربت و شهر غریب همش غزل خونی کنم امشب می خوام تا خود صبح تو دل آسمون برم تو این هوای بی کسی به یاد تو جون بگیرم امشب می خوام برای تو دست به دعا بلند کنم برای بی وفایی هات قلبتو متهم کنم بار الهی بار الهی این وجودم را پناهی بر وجودم اشک حسرت گریه هایم را گواهی … با آتیش نگاه توخورشید خاکستر می شه اون روی همچو ماه تو هر چی گل پرپر می شه شعر قشنگ بودنو لب های من از بر میشه با بودن خیال تو بی کسی در به در میشه ……… نکته۱ آنهايي که به تو ميگويند از فرصتهايت استفاده نکن همگي دارند زندگي را از دست مي دهند نکته۲ نکته۳ نکته۴ فرشته عدالت هتک حرمت شده حقيقت به قتل رسيده و با نوارهاي سرخ رنگ لبانت را مهرو هرگز اينگونه رازدلم را نگوشوده بودم زندگي مال ماست تا هر گونه که ميخواهيم زندگي کنيم فقط همه اين حرفها رابه زبان نمي اورم و هيچ چيز ديگري اهميت ندارد
نگاشته شده توسط سحر در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 ساعت 0:41 موضوع: | عاشقانـه
اگه بگم که قول مي دم تا هميشه باهات باشم اگه بگم که حاضرم فداي اون چشات بشم اگه بگم توآسمون عشق من فقط تويي اگه بگم بهونه ي هر نفسم تنها تويي اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت مي کنم اگه بگم زندگيمو بذر بهارت مي کنم اگه بگم ماه مني هر نفس راه مني اگه بگم بال مني لحظه ي پرواز مني ميشي برام ماه شباي بي سحر؟ ميشي برام ستاره ي راه سفر؟ ولي بدون هرجا باشي يا نباشي مال مني بدون اگه براي من هم نباشي عشق مني به نام خالق خوبي ها
دو دوستي در بيابان همسفر بودند كه در طول راه با هم دعوا كردند يكي به ديگري سيلي زد . دوستي كه صورتش به شدت درد گرفت بدون هيچ حرفي اين جمله را روي شن نوشت. (( امروزبهترين دوستم به من سيلي زد)) .آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه اي رسيدند وتصميم گرفتند درآب شنا كنند .ناگهان دوست سيلي خورده به حال غرق شدن افتاد .اما دوستش او را نجات داداو بر روي سنگ نوشت((امروز بهترين دوستم ،زندگي ام را نجات داد )). دو ستي كه او را سيلي زد ونجات داده بود پرسيد .((چرا وقتي سيلي ات زدم بر روي شن نوشتي والان بر روي سنگ نوشتي ؟)). دوستش پاسخ داد ((وقتي دوستي تورا ناراحت مي كند بايد آن را برروي شن بنويسي تا بادهاي بخشش آن را پاك كند ولي وقتي دوستي به تو خوبي كرد بايد آن را بر روي سنگ حك كني تا هيچ بادي آن را پاك نكند))
يک شبی با ياد تو بدرود خواهم گفت و رفت خاطراتت را به جوی آب خواهم گفت و رفت در فرار شعرهايم يک شبی خواهم نشست آخرين اشعار خود را بر تو خواهم گفت و رفت با خيالت بر ديار قصه ها رفتم ولی قبل رفتن قصه ام را با تو خواهم گفت و رفت من ندانستم بگويم عاشق چشمان پر مهر توام يک شبی در خواب تو اين جمله خواهم گفت و رفت شعله های عشق من هر دم زبانه می کشد از هجر تو بر دل ديوانه ام خاموش خواهم گفت و رفت
غریبه کوچک* تنها تو هستی که مرا فراموش نکرده ای همه مرا فراموش کردند و رفتند تنها تو ماندی.... تنها تو به صدایم گوش می دهی.... برایت از چه بگویم؟ از بی وفایی روزگار یا از دل کوچک تنهایم؟ تو هم خواهی رفت.... و من می مانم و دنیای تنهایی.... تا به کی انتظار تا به کی انتظار تا به کی منتظر ماندن و نوشتن تا بیایی؟ شاید من اشتباه می کنم دوست دارم وقت رفتن خبرم کنی تا برای اخرین بار در اغوشت گم شوم تا برای اخرین بار دستان گرم و پر محبت را با تمام وجود در بر گیرم و با تمام احساس لمس کنم.... برو.... ولی فکر غریبه کوچک باش
نگاشته شده توسط سحر در شنبه هجدهم فروردین 1386 ساعت 1:8 موضوع: | عاشقانـه
شب و تنهایي باز هم شب شده است
باز هم پنجره تنهایی دست لرزان مرا می طلبد
همه جا تاریک است
نور چشمک زن اندوه مرا می خواند
و سکوت !
یاور هر شب تنهایی من
باز بر حال دلم می گرید
من که یک عمر در اندیشه بی همسفری
زائر پهنه خاموش دل خود بودم
من پرستوی مهاجر بودم
هر کجا بال گشودم شب بود
من در آن وسعت پر حوصله دشت چه تنها بودم
هر چه آواز رهایی خواندم
اشک حسرت شد و از سرخی چشمم نچکید
همه در پنجره ام ماند که ماند
چه غریبی سخت است
با چه کس شکوه کنم ؟
با چه کس فاش کنم ؟
رنج یک عمر مهاجر بودن
من ز بی همدردی
من زبی همسفری
با شب و پنجره ها همسفرم
من غریبم در راه
من سراپا همه اندوه و خزانم امشب
هدیه ام را بپذیر
هدیه ام راز من است
راز یک عمر مهاجر بودن
راز بالی ز خمی
راز یک قلب ز جنس شیشه
که به عمق نفرت زخم برداشته و مجروح است
هدیه ام راز من است
باز هم شب شده است قلب زیبا روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا میکرد که زیبا ترین قلب را در دنیا داره جمعیت زیادی جمع شدند . قلب رو نشون داد قلب او سالم بود و هیچ الودگی نداشت و همه او رو تصدیق کردند که قلب اون زیبا ترین قلبی است که تا کنون دیده اند مرد با صدای بلند از قلب خود تعریف میکرد . ناگهان پیرمردی جلوی جمع امد گفت قلب تو به زیبایی قلب من نیست .مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیرمرد نگاه کردند قلب او با قدرت تمام میتپید اما پر از زخم بود قسمت هایی از قلب او برداشته شده بود . و تکه هایی جایگزین ان شده بود و انها به راستی جای خالی رو پر نکرده بودند برای همین گوشه های دندانه دندانه در ان دیده می شد . در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ایی ان را پر نکرده بود مردم به قلب پیرمرد خیره شدند و با خود می گفتند که چطور او ادعا میکند که زیبا ترین قلب را دارد ؟ مرد جوان به پیرمرد اشاره کرد و گفت تو حتما شوخی می کنی قلب خود رو با قلب من مقایسه کن قلب تو فقط زخم و بریدگی و خراش است . پیرمرد گفت درست است قلب تو سالم به نظر میرسد اما من هرگز قلب خود رو با قلب تو عوض نمیکنم . هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشق را به او داده ام من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام گاهی او بخشی از قلب خود را به من داده که به جای ان تکه ایی بخشیده شده قرار داده ام اما چون این دو مثل هم نبوده اند گوشه های دندانه دندانه در قلبم وجود دارد که برایم عزیزن چرا که یاداور عشق میان دو انسان هستن بعضی وقتها بخشی از قلب را به کسانی بخشیده ام اما انها چیزی از قلبشان را به من نداده اند اینها همین شیارهای عمیقی هستن . گر چه درد اور هستن اما یاد اور عشقی هستن که داشته ام . امیدوارم که انها هم روزی باز گردند و این شیارهای عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بودم پر کنن پس حالا می بینی که زیبای واقعه ای چیست؟ مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد در حالی که اشک می ریخت به سمت پیرمرد رفت از قلب سالم خود قطعه ای بیرون اورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد پیرمرد ان را گرفت و در گوشه ای از قلب خود جا داد و بخشی از قلب پیر و زخم خورده خود را به قلب جوان گذاشت . جوان به قلب خود نگاه کرد دیگر سالم نبود اما از همیشه زیبا تر بود . زندگی را میتوان با محبت قشنگ کرد ساکت گریستن در اتاقی خالی از هجوم رویاهای بی پروا ساکت رفتن در جاده ای خالی از هیاهوی مردمی که نقابهایشان آرام می گویند : سلام ساکت و بی صدا در انتهای دریاچه ای غرق شدن ساکت اما پر از امیدهای مرهوم پر از صداهای گنگ و نامفهوم...بوی تمشک وحشی در ابتدای زندگیم چیزی در گوشم زمزمه کرد که تا آخر عمر همراه تو هستم پرسیدم چیستی؟ گفت:غم فکر کردم غم عروسکی است که میتوانم تا پایان عمر با آن بازی کنم اما... اما بعدها فهمیدم عروسکی هستم که بازیچه غم شده ام... غريب است درد بي کسي و چه تنهايم در اين غربت که تو هم از من رويگرداني و اينک باز به سوي تو آمدم تا اندکي از درد درونم را برايت باز گويم و خدايا تو بهتر ميداني آنچه درونم است تنهايي و بي کسي ام را ديده اي ,دربه دري و آوارگي ام را و هزارو يک درد که بزرگترينش نااميدي است .خدايا همه را کنار گذاشته ام اما با نااميدي و بي هدفي نمي توانم بسازم صبرم بسيار است اما پوج وبي هدف ميدوم رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهي به جز گريز برايم نمانده است رفتم كه داغ بوسه پر حسرت ترا با اشكهاي ديده ز لب شستشو دهم زندگی من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم کودکان را دوست دارم ولی از انها نمی ترسم سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم من می ترسم پس هستم اینچنین می گذرد روزگار من من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم عشق را دوست دارو ولی از فریب می ترسم
اخر چرا بی رحمانه مرا به پای داربرد.به چه جرمی؟به حکم چه دادگاهی؟ اخر چرا با من به سردی زمانه رفتار کردی که من دست تقدیر خود برم و بر دفترچه یاد خویش مهر باطل زنم. اخر چرا عشقم را سر گرمی بازی های کودکانه پنداشتی ومرا به سراب نیستی رساندی. اخر چرا هوای پر از لطافت عشق را به هوای بی وفایی مبدل کردی و راه نفس کشیدن را از من گرفتی. اخر چرا احساسم را لگد مال کردی و غرورم را شکستی و بعد رهایم کردی.جرم تو را به کدامین دادگاه دل ببرم و پیش کدامین قاضی.خون بگیرم تا حکم تو را زندگی به احساس ببرم من که تو را دو ست داشتم اخر جرم دوست داشتن.مرگ نیست.ترس از زندگی نیست.چرا عشقم را صادقانه باور نکردی که مرا به چوبه جدایی از خویش تنبیه کردی.اخر جرم من چیست؟ تو بگو ای سنگدل زمانه کاش از ثانیه های زندگی لذت می بردیم کاش قلبی رو برای شکستن انتخاب نمی کردیم کاش همه را دوست داشتیم کاش معنی صداقت را ما می فهمیدیم کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه و داغ را نمی دید کاش دلهایمان دریایی می شد کاش می فهمیدیم زندگی زیباست و لذت می بردیم تا نهایت کاش می دانستیم که ما نمی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دلهای زخم خورده نبود کاش....................... کاش....................... کاش.......................
نگاشته شده توسط سحر در پنجشنبه نهم فروردین 1386 ساعت 1:34 موضوع: | عاشقانـه
من / عشق پاك يعني سرزمين لحظه يعني بيداد عشق من باختن عشق جان يعني زندگي ليلي و قمار مجنون در ساختن عشق دل يعني كلبه وامق و يعني عذرا عشق شدن من عشق فرداي يعني كودك مسجد يعني الاقصي عشق / من عشق آميختن افروختن يعني به هم عشق سوختن چشمهاي يكجا يعني كردن پر ز و غم دردهاي گريه خون/ درد بيشمار عشق من يعني الاسرار كلبه مخزن اسرار يعني
نگاشته شده توسط سحر در یکشنبه پنجم فروردین 1386 ساعت 0:45 موضوع: | عاشقانـه
محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.
فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم
برای همین من دیگر رغبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . حرف شمع ایمان که
با اندوه گفت:« من عشق هستم.توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم
کسان خود محبت کنندو عشق بورزند. »پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد .
تا آخرین لحظه روشن بمانید،پس چرا دیگر نمی سوزید؟» چهارمین شمع گفت:
روشن کنیم. من امید هستم. » چشمان کودک درخشید،
اگه یکی رو دیدی که وقتد داری رد می شی بر می گرده و
نگات می کنه بدون براش مهمی
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری میرفتی بر می گرده و با عجله می یاد
سمت تو بدون براش عزیزی
اگه یکی رو دیدی وقتی داری می خندی بر می گرده و نگات می کنه
بدون واسش قشنگی
اگه یکی رو دیدی وقتی داری گریه می کنی بر می گرده و میاد باهات
اشک می ریزه بدون دوست داره
اگه یکی رو دیدی وقتی داری با یکی دیگه حرف می زنی ترکت می کنه
بدون عاشقته
اگه یکی رو دیدی وقتی داری ترکش می کنی برات فقط سکوت می کن | |